|
لاو |
|
تنها |
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن 
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:5 توسط حمیدرضا |
مثل تو کسی نیست
مثل تو هیچ گلی پر از عطر و بوی محبت و عشق نیست ! مثل تو هیچ ستاره درخشانی در آسمان زندگی نیست ! مثل تو کسی نیست ، زیباتر از تو فرشته ای نیست ! تو یک دنیای زیبایی ، تو یک رویای بیداری ! مثل تو کسی نیست که در قلبش یک دنیا صداقت و یکرنگی باشد! تو اولین و آخرین کسی هستی که درهای قلبم را به رویت گشودم و با افتخار تو را عزیز دل خودم کردم ! تو پاکترین عشق روی زمینی ، مثل تو یار باوفایی در این زمانه نیست ! تو یک هدیه با ارزش از طرف خدا برای قلبمی ! تو یک طلوع دوباره در غروب تلخ زندگی ام هستی ! چقدر مهر و محبت در وجودت هست ، قلب من تا ابد مال تو هست ! ارزش تو بالاتر از عشق و دوست داشتن است ، قلب تو مهربان تر از مهربانان عالم است! حالا دیگر باور دارم که مثل تو کسی نیست ، حالا دیگر میپذیرم که بعد از تو عشقی نیست! بعد از تو ، من نیز بعد از خودم هستم ، دیگر کسی پیش روی من نیست ! اگر دنیا نباشد و تو باشی باز زنده ام ، زیرا تو دنیای منی! ای دنیای من ، ای هستی من ، تو را نه برای دیروز ، نه برای امروز و نه برای فردامیخواهم، تو را تنها برای خودم میخواهم ! مثل تو کسی نیست ، مانند تو عشقی نیست ! مثل من کسی نیست ، عاشقتر از من یاری نیست ! هیچکس جز تو لایق من نیست ، تنها تویی در قلب تنهایم،تنها تویی عشق و همدمم! ای یار روزهای عاشقی و ای همدم شبهای تنهایی مثل تو کسی نیست ، و این را بدان که جز تو هیچ کسی در قلبم نیست !
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:45 توسط حمیدرضا |

به غربت دل من هیچ دل نمی سوزد
مباد هیچ کسی را دلی چنین که مراست
میان آینه ی چشمهای من قدری
بخند ! جلوه ی مهتاب نیم شب زیباست
به وقت فاصله، لبخند تو پلی ست عظیم
که بی گذشتن از این پل، عبور بی معناست
مگر که گام نهی در حریم کوچه ی ما
همیشه باز ، نگاه تمام پنجره هاست
نگاهت ، از سر من دست بر نمی دارد
چه فتنه ایست که در چشمهای تو پیداست ؟
سری به سینه بنه ، ژاله باش داغ مرا
که دل ، شقایق پژمرده ای در این صحراست
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:16 توسط حمیدرضا |

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه
چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه
سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای طپشهای قلبت تو را بشناسه
آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه
لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه
رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه
چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه
اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کنه
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:2 توسط حمیدرضا |
زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق گذشته ام به فلک هم نردبان سکوت نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم که عهده عهد غم است و زمان،زمان سکوت صفای این چمن از مرغهای دیگر پرس که من خزیده ام اکنون به آشیان سکوت از این سکوت هم ای با خرد مشو نومید چه قصه ها که بر آید از میان سکوت شکار سخت از این ورطه سخت بگریزد هزار تر مغان دارد این کمان سکوت چه شکوه ها که به گوش ؟آید از زبان نگاه چه روزها که برون افتد از دهان سکوت بسی حکایت نا گفتنی به لب دارم سرشک روز و شبم بهترین نشان سکوت فغان سوختگان گوش دیگری خواهد چه قصه گویمت ای دل از این جان سکوت
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 11:50 توسط حمیدرضا |
عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا
شوخی بود !
حالا .... . . تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . ! تمام این تنهایی
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است .....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 14:25 توسط حمیدرضا |
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن.... هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده … تنهای تنها میون این همه آدم سخته.... دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم.... وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم.... خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی.... ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم.... سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم.... اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود.... خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی.... .من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 10:5 توسط حمیدرضا |
سلام با همه قهر ، با همه که نه ، لااقل با آبان ، با هرچه نام و عطر و یاد و نشانی از آب و آبان دارد . حالا من هیچ ، بقیه چه گناهی کرده اند . درست است حق با توست من بیخود غصه کسی را نمیخورم چه برسد به اینکه احتمال رقیب بودنش هم باشد . خب ، بگذریم خیلی راحتی بی من ، نه ؟
نبودن من کلی روی بودنت تاثیر مثبت گذاشته است تمام خوشی های عالم بر تو گذشته است مگر نه ؟
تمام روز به این فکر میکنی که چگونه میشود قدر نبودنم را بدانی که جایش را به دوباره آمدنم ندهد . این طور نیست ؟
نه علامتی ، نه اشاره ای ، نه تک زنگی ، حتی محض خوش کردن این دل بیچاره چیزی ، گرچه پریشانی فکرم مدتها پیش به من آموخت که دل برای بردن است و دلی که نبرندش حتما جنسش خوب نیست . چون اینجا دیگر ربطی به قیمت ندارد . تازه یک جوری عین دل شکسته ، دل برده هم قیمتش بیشتر است . یعنی اولش نه بعد که میبرندش روی قیمتش می آید . درست بر عکس هر چیز دیگر که اگر از محل فروش خارجش کنی و روی پله ی مغازه منصرف شوی از قیمتش کم می کنند و مبلغ را می پردازند .
نگاه کن جای نامه ی عاشقانه ی جدول اقتصادی برایت نوشتم سریع عین تو که به راحتی رد شدن نسیم از روی یک گل آفتابگردان زرد از من گذشتی بدون آنکه « بگذر ز من » خوانده باشم ... چاره ای ندارم ، بهار ، زمستان را ، تقویم ، سال کهنه را ، اردیبهشت ، فروردین را و شاکی قاتل عزیزترین کسش را بخشید اما تو هنوز مرا نبخشیده ای ، کسی را که وجودش را به تو بخشیده بود ، نمیشود خرده گرفت . تویی و عالم پر از آبرنگ عجیبت که تصویر مبهمش از عهده ی آبرنگترین نقاشی های دنیا هم خارج است اما چه کنم دلم تنگتر از شکاف سوزن است برای دیدنت ، شنیدنت و حتی فریادت ، چه برسد به بخششت ، هی مینویسم و نمیخوانم و این نخواندن شاید تا حدی خیلی شبیه به ننوشتن است و خودت بعد این همه دیوانگی ام می دانی که چه بلایی به سرم ی آید وقتی خواندن نوشته هایم برای تو دیر میشود و حتما لذت میبری از شکنجه کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش را به بدترین وجه ممکن پس میدهد و آن چیزی جز بی تو بودن نیست .
خودت حالم را میدانی چه با تشبیه ، چه بی مثال ، قصه میگویم ، بی خود حوصله ات را سر میبرم . تو که نمیشنوی یعنی نمیخواهی که نوشتنم را بخوانی ، این بار دوم است که مینویسم ببخش ، این را هم نبخشیدی لا اقل اصل کاری را ببخش . به خدا ، ادب شدم ، باشد من پیش هرکس که بگویی و بخواهی میگویم و مینویسم بدم ، که تقصیر من بود ، که من چون دیوانه ی تو ام خطرناکم یعنی ممکن است دست به کارهایی بزنم که دور از خلق آدمیزاد است و از روی هرچه که بگویی جریمه بنویسم و مینویسم من تنبیه شدم ، باور کن . به عاشقی بین ما ، به اسمت و قسم نخوردن جانت ، به تقدست ، به یازده ، به افتخار و قهرمانیت ، به مرداد قسم ، پر نه ولی پرپر میزنم تا بخششت ، تا بازگشتت ، تا پایان سفرت ، دورتری از آن وقت هایی که سفر بودی ، برگرد . این حق من نیست اگر بود ادا کن لطفاً کافیست . آه میکشم آنقدر آه تا همان کسی که تو را در اولین روز ماهت به من داد دوباره تو را به من بازگرداند . کسی که هنوز تاریخ تقویمش سال گذشته است ، چون تو تحویلش نگرفته ای ، سالش هم تحویلی نشده است .ببخش...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 17:22 توسط حمیدرضا |
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 16:59 توسط حمیدرضا |
میخواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری خنده هایم برای توست، با تو بودن مرا شاد میکند و بی تو بودن مرا گریان تو با من هستی در حالی که کنارم نیستی تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمیکنم چون تو در آنی و تنها تو را دوست میدارم که سبزی مانند بهار... استواری مانند کوه... لطیفی مانند گل... روانی همچون دریا... تاابد محتاجتم نفسم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 10:39 توسط حمیدرضا |

سلام دوستای گلم امیدوارم حال همتون خوب باشه
می خواستم یه خبر خوش بدم که حال دوستم که تو کما بود خوب شده داره برمیگرده...![]()
خیلی خوشحال شدم از همه اونایی که صادقانه دست به دعا برداشتن و براش دعا کردن ممنونم ![]()
خوشحالم دوستای گلی مثل شما رو دارم قربون همتون برم ![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:20 توسط حمیدرضا |
چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت چقدر سخته وقتی می بینیش فقط براش اشک بریزی چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستجاب نمیشه چقدر چقدر آخه چقدر......... چقدر چقدر آخه چقدر.........
چقدر سخته از تنهای اشک بریزی
چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی
چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 18:19 توسط حمیدرضا |
سلام دوستان تورو خدا برای یکی ازدوستام دعا کنین الان تو کماست! دل شما ها خیلی پاکه تورو خدا براش دعا کنین التماستون میکنم رفته بودن شمال سوار قایق میشن بعد میوفته تو آب از ترس میره تو کما الان یک ماهه تو کماست منم الان خبردار شدم بچه ها به همتون التماس میکنم تو رو خدا براش دعا کنین دل شما ها پاکه دعاهای شما هم زود تر میرسه پیشه خدا آخه فقط ۲۰ سالشه ممنونم از همتون
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:17 توسط حمیدرضا |
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:38 توسط حمیدرضا |
مرده شور این زندگی رو ببرن حالم از این زندگی بهم میخوره
کاش میشد زندگی نمیکردم تمام تمام تمام میشد
آی دنیا بیزارم ازت از همه کس از همه چیز
پایان
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:58 توسط حمیدرضا |
امروز زنگ خانه قلبم را زدم ٬صدایی نشنیدم انگار هیچکس آنجا نیست . در را فشار دادم ، در باز شد. به داخل رفتم ولی... ولی اینجا ٬اینجا کجاست؟ اینجا خانه قلب من است ؟ نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام ٬پس چر ا اینطور ؟ چرا اینقدر تاریک ؟... چرا اینقدر سیاه؟به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم. انگشتی بر روی تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود ، نگاهی به اطراف خانه کردم . چشمه محبت کنارش خشک شده بود ، وارد خانه شدم . پنجره اش را باز کردم و آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم ... غبار تنهایی و غربت را از گوشه و کنارش زدودم . زمینش را با فرش دوستی مفروش ساختم . گلدانی از گل محبت را در کناره پنجره هایش گذاشتم... آه ...چراغ یادم رفت. چراغ عشق را نیز بر سقف خانه دلم آویختم ٬ شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی ٬می رقصند و شادی میکنند . راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم . سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند و خاکش تشنه بود . گل های سوسن و شقایق را جایگزین علف ها کردم. خاکش را نیز با آب امید سیراب کردم و چشمه محبت به سویش روان ساختم حالا... گوشه ایی می نشینم تا استراحت کنم حس می کنم کمی سبک شده ام ... آه چقدر خوشحالم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:7 توسط حمیدرضا |
یك سبد پر ز ستاره با ماست روی یك سفره احساس كه بین من و تو پیداست قلب من سخت اسیر احساس عشق تو قطره اشكی است كه از گوشه چشمت پیداست روح تو یك گل سرخ تنهاست حس من چون یك موج در تب و تاب دریاست دستم از دوری دستت تنهاست چشم تو رنگ قشنگی است كه در برگ درختان پیداست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:58 توسط حمیدرضا |
بعد خدا به نام تو تو که سرآغازمنی تو یی که ساده از من و عاشقی هام دل میکنی جدا بشی تویی که وقتی نباشی میخوام که دنیا نباشه تویی یه ذره غم داشته باشی الهی حمید فداشه تویی که می پرستمت با دل و جون بعد خدا تویی که با بهانه ای میخوای بشی ازم جدا منی که دارم واسه داشتن تو میشم هلاک تویی که توی قلب من قد کشیدی مثل یه تاک نازک قلب شیشه ایت میشکنه با تلنگری چی تو رو خوشحال میکنه با تو باید چه جوری نمیدونم یه هو چی شد شدم به عشقت مبتلا الهی دور باشی تو از یه دنیا غصه و بلا
تو مثل آسمون دلت آبی و پاک و روشنه دلم میخواد باور کنی عشقت فقط مال منه اما همش ناز میکنی خیالی نیست خریدارم از هر چی که بخواد تو رو ازم بگیره بیزارم بعد خدا به نام تو تو که دلیل بودنی توی همه ترانه هام بهانه سرودنی تویی که آرزوهامو همیشه پرپرمیکنی یه وقتا از سنگ میشیو چشم منو تر میکنی تویی که این روزا دلت دیگه مثل اون روزا نیست واسم چی مونده یادگار از تو به جز چشمای خیس تویی که از نبودنت چشمای من خواب نداره وقتی نباشی دل من بی قراره تاب نداره خودت رو جای من بذار تو عاشقی یکه سوار یه عاشق دیوونه که نداره آروم و قرار بمیره از حسودی که کسی بهت نگا کنه یا که بخواد دل تورو یه جوری مبتلا کنه به گرد پام نمیرسه هیچکی تو عاشقی گلم واسه بهونه گیریات صبور و پرتحملم اینقدردوست دارن چشام خیسه از عشقت همیشه بهم میگی یادت باشه تو عشق رسیدن نمیشه طفره نرو شجاع باشو حرف دلت رو بم بگو نذار تو ذهن من باشی یه آدم بد و دورو من عاشقم دیوونه وار شک نکنی بمن تو باز یا منو دوستم نداری یا که داری میکنی ناز اگه که نازه میخرم طبق طبق هزار هزار تو کوه و دشت داد میزنم اسم تو رو هوار هوار باشم پیشم تورو میدونی رسم عاشقی چیه میون عاشقا برای معشوق بهترین ثانیه و دقایقا به آرزوهات برسی منم به رویام میرسم فکر نکنی تظاهره به عشق پاکمون قسم پیشم باشی یا نباشی بعد خدا به نام تو الهی دنیا تا ابد باشه گلم به کام تو
توکه همش دلت میخاد بری کنارم نباشی یه مدته فکر میکنم قصدت اینه
اما اگه دوست نداری پیشم باشی بروبرو هیچوقت نخواستم زورکی داشته
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:41 توسط حمیدرضا |

امشب گریه میکنم . گریه میکنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 16:33 توسط حمیدرضا |
پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است... خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است! گفتم از عشق من چنین سخن مگو گفت : خوابی! سالها دیر کرده است... درآیینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 11:40 توسط حمیدرضا |
دوستت دارم
دوستت دارم ای شبخیز شبهای من...
دوستت دارم ای مهتاب شبهای تاریکم...
دوستت دارم ای آفتاب روزهای بارانیم...
دوستت دارم ای چشمه ی خشکسالیهای دلم...
دوستت دارم ای غنچه ی باغ سوخته ی دلم...
دوستت دارم ای رفیق تنهایی...
دوستت دارم ای باغبان گل شقایق...
دوستت دارم ای دوست داشتنیترین دوست...
دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 15:51 توسط حمیدرضا |
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!
گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!
نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!
ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست ! 
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...
اما
ایـــــــــــــن روزها...
به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...
انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:44 توسط حمیدرضا |
دست دست دست اووووووووووووه............. سلام علیکم ورحمه الله ............ (الهی من قربونش برم ) حال شما خوبید ؟ نماز روزه قبول.......... دیگه چیزی نمونده .......... یه هفته تحمل کنید .......... می دونم دارید از گشنگی ضعف می رید . دیگه چه خبر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دست دست دست ... اووووووووووووووه .............. قر کمـــــــــرو ......... بابا یکی جلوی منو بگیره . ....... اون کمربند عربی من رو بیارید .......... موزیک عربیه .............. تولد تولد تولدم مبارک ......... مبارک مبارک تولدم مبارک ............. (چقدر خودم رو تحویل میگیرم) از گروه موسیقی خواهش می کنم که بنوازن ......... یه نفر که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم ........ امروز برام خوند : حالا،حالا حالا حالا ،همه دستا به بالا به این حمیدآقا بگید ١٠٠٠٠ ماشالله. بله ........ ، آقایون محترم، خوشگل خانمها...... سه مردادماه ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح تولد بنده هستش. حالا بیاید عکس بندازیم که میخوام برم خوب دیگه پارتی تموم شد. مرسی که زحمت کشیدید و اومدید اگه کسی خواست کادو بده خبرم کنه تا بهش بگم چکار کنه... ممنون
کی میخواد بیاد وسط ...؟ بیاد دیگه تا کمیته نیومده ....... قاطی پاتیه ........ بفرمائید. ......... چه کنم دیگه به حرف شما دوستای گلم گوش دادم و یه پارتی گرفتم........بفرمائید تعارف نکنید. مجلس بی ریاست
تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ......... لبت شاد و دلت خوش تولدت مبارک....... الهی من فدات شم تولدت مبارک..... فدای اون چشات شم تولدت مبارک......... اووووووووووه . کلی احساس به خرج داد.
الهی من پیش مرگش بشم.
![]()
به به . بابا دستتون درد نکنه . زحمت کشیدید. راضی به زحمت نیستم . بالا یکی جلوی اینو بگیره . بابا آهنگ معمولیه ... تکنو نیستش که
. وای بچه هااااااااااااااااا. دستتون درد نکنه. چه کادوهایییییییییی
.
. حالا ادامه مجلس ........ دختر همسایمون .... نیا درخونمون....... می بینه از پنجره ....... دختر همسایمون.........
میره میشینه میگه راز منو با همه
حالا بریم سراغ کیک......... هووووووووووراااااااااا....... چیه مگه تا حالا کیک نخوردید ؟ بشمارید .......... ١----------٢--------------٣-----------
هوراااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 8:6 توسط حمیدرضا |
به هر سو که می نگرم رخ زیبایش در مقابل چشمانم ظاهر می شود
برخی زیبا و معصومی دارد، چشمانش سرشار از مهر و محبت است.
هر کلمه و لحظه از او می نویسم.
ولی من همین جا منتظر بازگشت تو خواهم ماند
زیر سایه درخت سبزنشسته ام روی صندلی انتظار
ممکنه گیسوانم سفید باشد اما قلبم مثل نفس هایم گرم است
مرا خواهی شناخت...! خیلی دوستت دارم 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:53 توسط حمیدرضا |
دیدی دلم شکست! دیدی چینی اصل قلب خویش سپردم به دستهای خواهشت دیدی بی حواس! پایت به سنگ خورد،افتاد بر زمین...شکست دیدی چه بی صدا دلم شکست! دیدی حدیث عشق و جنونت فسانه بود دیدی عاشقانه هایت فقط یک ترانه بود دیدی عشق پاک من برایت بهانه بود و کلام نگاهم برایت چه بیگانه بود دیدی کوهکن! دیدی به جای کوه غم ،تیشه ات قلب من نشانه گرفت دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت کبوتر دلم هوای آشیانه گرفت آسمان غم ابر ناله گرفت دیدی ...عشقت حباب بود و در هوا شکست دیدی دلم شکست باد بی صفا! دیدی کلبه چوبی اعتمادم با وزش خشک جور تو چه ناروا شکست دیدی دلم شکست؟ دیدی زمن چه ماند؟ اشکی همیشگی گلی تازه نشدنی بی دلی باور نکردنی ،خاطره ای دست نیافتنی دیدی سنگدل! کوزه چشم من که چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت برای همیشه شکست دیدی دلم شکست؟ دیدی هرگز ترا نشناختم همه چیز را در نرد عشق باختم من که با تو رویاهای جوانی ساختم شجاعانه بر لشگر رقیبان تاختم حال ببین در من .... بهار غروب کرده را پاییز رسوب کرده را زمستان خانه خریده را تابستان مستانه رمیده را بیا .....دلریزه های یاقوت گونه ام را بده نمی توانی مثل قوری قدیمی مادربزرگ بندی بر آن زنی ترسم که تیزی لبه هایش بیا .....دلریزه های یاقوت گونه ام را بده نمی توانی مثل قوری قدیمی مادربزرگ بندی بر آن زنی ترسم که تیزی لبه هایش
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:39 توسط حمیدرضا |
باز
مینویسمت…
” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ
گیر خواهم انداخت
شاید اینگونه بشود تو را
” تجربه ” کرد…!!!
برای تویی که قلبت پـاک است…
برای تو می نویسم……..
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست…
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست…
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست…
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد…
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است…
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی…
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی…
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است …
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است….
برای تویی که قلبت پـاک است…
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است…
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است…
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است…
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است……….
دوستت دارم تا ……..!
نه…!
دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد
بی حد و مرز دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 15:29 توسط حمیدرضا |
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشیا ، آرامشم ! جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودنه کنارت تو بگو، به هر کجا پر می کشم
منو توی آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمی شه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون ، هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 14:29 توسط حمیدرضا |
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي حتي براي يک نفر. مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی كوچك باش و عاشق كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي! موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست . " نلسون ماندلا "
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 15:54 توسط حمیدرضا |

+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 15:13 توسط حمیدرضا |
چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم به روزگار خودم جای گریه می خندم چه ساده ام که پس از این هزار و هجده سال هنوز هم به قراری که بسته ای بندم: که می رسیّ و برای همیشه می مانی و می دهی به نفس های خسته ام جانی به انتهای خودم می رسم به این بن بست همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این است همیشه آخر هر اتفاق می بازم برنده باشی اگر،من به باخت می نازم … نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟ پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟ نشسته زیر پرت آسمان…چه خوشبختی همیشه دور و برت آسمان…چه خوشبختی تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟ تو ای پرنده ی پر شور و شر…چه می دانی؟ دوباره سادگی ام کار می دهد دستم نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم! اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست هنوز هم به قراری که بسته ای بندم هنوز هم که هنوز است حین هر باران تو را برای نفس هام آرزومندم تو سهم عاشقی ام… نه ،نبوده ای هرگز به روزگار خودم جای گریه می خندم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:28 توسط حمیدرضا |